برق چشمان آسمان دل ابر را برد
و ابر در کنج خیال عاشقانه لانه کرد
به خودش که آمد لبخند ملیحی را به آسمان هدیه کرده بود
آسمان غرید و ابر با روسیاهی اش گریست
آنقدر گریست که خورشید دلداری اش داد
ترنم قطره های اشک ابر دل آسمان را لرزاند
ابر آرام گرفت !... آسمان بی قرار شد!...
اما دیگر مجال نبود !...
ابر دلشکسته به سرزمین های دور هجرت کرده بود
جایی به نزدیکی آغوش آسمان !...
برچسب:
نویسنده: پویا محمدی
هوا سرد بود
قلبی تپید ، دلی عاشق شد
خانه ای بنیان گرفت
مرد به چهره ی زیباترینش نگریست
زن آبستن شد
هوا سرد بود
دردی بی مهابا زن را بلعید
اشکی پیاله ی آب شد و پشت سرش ریخت
چشمی به انتظار نشست
باد وزید و زمستان را دزدید
برگ رقصید ، غنچه خندید و درخت میوه داد
طفل گریست ، زنی مادر شد
و گلستانه زیر پایش سامان گرفت ...
برچسب:
نویسنده: پویا محمدی
نگذاشت حرفم تمام شود
ای بابا چقدر تعارفی هستی لیا جون ، و بعد بلند پیمان را صداد زد
آقا پیمان ، کجایی پسرم
نمیدانسم در آن لحظه چه بگویم ، ماتم را از چهره ام میخواند ، صدایم را صاف کردم
پیمان رفته ماموریت خانم اعتمادی ، منم شامم رو خوردم ممنون با اجا
برچسب:
نویسنده: پویا محمدی
روزها میگذرد بی آنکه اندکی برای گذشتن تعلل کند !...
ثانیه های ناچیز ، دقیقه های کوتاه و عقربه هایی که بی پروا خود را در آغوش میگرند و دوباره و بارها و بارها وصال ...
شبی که روز میشود ، امید میبخشد و روزی که شب میشود ، آرام می گیرد ...
و تو تنها میان این همه گذشتن منتظر خواهی ماند !...
راستی ، امروز چندمین روز گذشتن است؟!!!....
برچسب:
نویسنده: پویا محمدی
برچسب: نمیدانی؟,
نویسنده: پویا محمدی
برچسب:
نویسنده: پویا محمدی
برچسب:
نویسنده: پویا محمدی
خانه ویران شده است
عشق بی تاب
و کبوتر بی بال
کجا رفتی ای بال و پر روزهای خستگی
کجا رفتی ...
خانه ت آباد؟! ...
نه.
خانه ت آوار ...
.jpg)
.jpg)
......................................................................................................................................................
داغ عزیز دیدن خیلی سخته
خیلی سخت
تسلیت
برچسب:
نویسنده: پویا محمدی